رمان موبایل عاشقانه
رمان های جذاب
صفحه نخست                 تماس با مدیر                    پست الکترونیک                   RSS                  ATOM
نوشته شده توسط سلمان بختیاری در تاریخ پنجشنبه 19 بهمن 1391
سلام به شما دوستان

این روزا خیلی درگیرم..درگیر پولم و خرج زندگی...نمیتونم زیاد رمان بزارم...اگه شد رمان میسازم...
شما هم اسم رمان موردنظرتون رو به شمارم بفرستید تا بسازمش...شما سفارش بدید بهتره...منتظرم...شمارم تو بخش راست "درباره ما" هست...


هر گونه سوالی هم داشتید با آیدی یاهوم:
yasraplove
در ارتباط باشید.




نوع مطلب :
برچسب ها : کسب درآمد از نت، پول درآوردن از نت،
لینک های مرتبط :

نوشته شده توسط سلمان بختیاری در تاریخ سه شنبه 24 اردیبهشت 1392


هر دو خندیدیم،سیاوش نگاه عمیقی نگاهی بر چهره ام انداخت و گفت:سپیده عزیزم،رویای من همیه برایم بخند و بدان که هیچ وقت دوست ندارم گرد غم بر چهره ات بنشیند. پس از تمام شدن تشریفات عقد مهناز با صدای اهسته کنار گوشم گفت:سپیده سرگذشت زندگی ات داستان زیبایی خواهد شد. یک روز ان را بنویس.
و من با خنده گفتم:به طور حتم روزی این کار را خواهم کرد. بگذار تا از خوشبختی ام مطمئن شوم ان وقت اقدام میکنم.
مهناز با خنده اهسته به بازویم زد و علی کوچکش را برای بوسیدن من جلو اورد و من او را بغل کردم و به چشمانش نگاه کردم. او نسخه کامل علی بود. یاوش با لبخند زیبایی به من نگاه کردو. مهناز اهسته به من گفت:ببین از همین حالا حواست باشد. علی داماد خودت است. پس یک دختر مثل خودت به دنیا بیاور.
بار دیگر علی را بوسیدم و ان را به سیاوش که دستانش رو برای گرفتن او جلو اورده بود دادم.
فردای روز عقد هر دو با هم بر سر مزار علی رفتیم.سیاوش خم شد و شاخه ای گل سرخ بر روی اسم او گذاشت. من نیز کنار او نشستم و گلهایی را که با خود اورده بودم را پرپر کردم و سنگ تیره گور او را گلباران کردم.سیاوش پس از خواندن فاتحه ای عکس او را لمس کرد سپس دست مرا گرفت و گفت:علی عزیزم من امانت عشق را تحویل گرفتم و سعی میکنم از ان به خوبی مراقبت کنم. همانطور که خواسته وبدی.
من با چشمان اشکبار با روح او خداحافظی کردم تا سفرش را برای رسیدن به معبود شروع کند و دیگر نگران اینده من نباشد.
علی پسر مهناز هر روز بزرگتر میشد و به علی بیشتر شبیه میشد و من امیدواربودم که درست مانند او پاک و جوانمرد باشد ولی عمرش به کوتاهی عمر او نباشد.
یک سال و نیم بعد دخترکی زیبا به دنیا اوردم و نام او را سایه گذاشتم و این را نیز میدانستم که با بزرگ شدن او بار دیگر قصه سپیده تکرار خواهد شد.


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان امانت عشق، 
برچسب ها : roman، رمان امانت عشق، رمان موبایل، رمان موبایل امانت عشق، امانت عشق، رمان، دانلود رمان،
لینک های مرتبط :

نوشته شده توسط سلمان بختیاری در تاریخ چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392


این سه رمان ارسالی یکی از دوستان به ایمیل بوده و از ایشان نهایت تشکر رو دارم...




ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان پایان راه عشق، رمان شاهزاده رویا، 
برچسب ها : رمان، رمان موبایل، رمان سفارشی، مرجع رمان موبایل، رمان پایان راه عشق، رمان شاهزاده رویا،
لینک های مرتبط :

نوشته شده توسط سلمان بختیاری در تاریخ شنبه 24 فروردین 1392


« تو همین موقع دو سه تا پسر جوون دیگه می آن دور و رش و هر کدوم ازش می پرن »

چی شده؟!

چیکارت کردن؟!

اذیتت کردن؟!

« پسره با حالت فریاد و گریه می گه »

به زور نشوندنم تو مکاشین و هی زیر گوشم پچ پچ می کردن!

« یکی از پسرا یه چیزی آروم در گوشش می گه و که پسره با همون حالت می گه »

نه الحمدلله! یعنی زود خودمو از ماشین پرت کردم بیرون!


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : رمان، رمان موبایل، رمان خواستگاری یا انتخاب، خواستگاری یا انتخاب، رمان موبایل خواستگاری یا انتخاب، roman،
لینک های مرتبط :

نوشته شده توسط سلمان بختیاری در تاریخ دوشنبه 19 فروردین 1392


حالا باید منتظر اومدن پارسا می موندم . نشستم روی صندلی های وسط اتاق و سعی کردم دیگه گریه نکنم ... خیلی سخت بود اما دوست نداشتم انقدر داغون ببینم !
خیلی طول نکشید که در اتاق باز شد و پارسا اومد تو ... پشتم به در بود و نمیتونستم عکس العملش رو ببینم .
صدای قدمهای تندش انگار خنجر اعصابم شده بود ! اومد و جلوم وایستاد ...

ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان چیک چیک...عشق، 
برچسب ها : رمان چیک چیک...عشق، چیک چیک عشق، رمان، رمان موبایل، رمان چیک چیک عشق، رمان عاشقانه، دانلود رمان موبایل عاشقانه،
لینک های مرتبط :

نوشته شده توسط سلمان بختیاری در تاریخ یکشنبه 18 فروردین 1392



كیان میگه كه امش به بابا میگه كه زودتر ازدواج كنیم
با اینكه فكر میكنم زوده ولی دوست دارم زودتر به كیانم برسم
شاید باورنكردنی باشه كه من اولین باری كه تو زندگیم بعد از خدا این همه یك نفر رو دوست دارم شایدم باهاش به ارامشی میرسم كه توی سالهای زندگیم
نداشتم یاد حرف سهیل افتادم كه میگفت خیلی دلم میخواد یه روز عاشق شدنتو ببیننم دلم براش تنگ بود تنها كسی تو خانواده مامانم بود كه اذیت نمیكرد خوب بود واقعا مثل سینا برام میموند
الان كجاست حتما الان یك بچه داره كاش یكبار دیگه ببینمش و به كیان نگاه كردمو و از خدا خواستم ارامشمو ازم نگیره


ادامه مطلب


نوع مطلب : رمان لجبازی با عشق، 
برچسب ها : رمان لجبازی با عشق، لجبازی با عشق، رمان موبایل لجبازی با عشق، رمان موبایل، رمان، roman، رمان عاشقانه موبایل،
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


رمانهای جذاب و خواندنی را در این وبلاگ دنبال کنید.
شما میتوانید نام رمان مورد نظر خود را به شماره زیر ارسال کرده تا در اسرع وقت آن را ساخته و در وبلاگ قرار دهیم.
09357102365

مدیر وبلاگ : سلمان بختیاری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از رمانا راضی هستید ؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • تعداد کل پست ها :